شبکه چهار- 1 خرداد 1405

موسیقی؛ انسانی و غیر انسانی (نسبت "لذت شنیداری" و "اخلاق عقلانی")

روز بزرگداشت جناب ملاصدرا - "نظریه موسیقی" و فیلسوفان مسلمان - 1400

بسم‌الله الرحمن الرحیم

ما جلساتی را در باب موسیقی و تعریف فلسفی و تربیتی موسیقی داشتیم و نسبت موسیقی را با فلسفه، موسیقی را با عرفان، موسیقی را با ریاضیات، نسبت موسیقی را با فقه، موسیقی و اخلاق، موسیقی و تعلیم و تربیت، موسیقی‌های مفید و مضر را با چه ملاک و چه معیار بررسی کردیم و همین‌طور ما یک بحث فقهی را در تعریف غنا و نسبت آن با موسیقی و یک طبقه‌بندی را در این باب که فقها چه حساسیت‌هایی بر چه مبانی و معیارهایی داشتند، داشتیم. من نشان آن را به بعضی کتاب‌ها و مقالات ارجاع دادم و بعضی از رفقا پیگیری کردند و خواستند سوالاتی را بیاورند که ما بحث را بر اساس گفتگو ادامه بدهیم. در تاریخ اسلام اعم از ایران و عرب، از زوایا و مقاطع متفاوتی به مسئله موسیقی ورود شده است؛ هم تکنیک موسیقیایی، الحان موسیقیایی، هم ابزار و آلات و سازهای موسیقیایی و هم تبیین فلسفی و وجودشناختی و انسان‌شناختی از موسیقی و نسبت آن با افکار، اخلاق و افعال انسانی مطرح شده است. البته دیدگاه‌ها طبیعتاً متفاوت هم بوده است.

مثل بعضی دیگر از مباحث فلسفه مطلق و فلسفه‌های مضاف، در حوزه موسیقی و نظریه‌پردازی در این باب هم جناب "فارابی" که جزء نخستین بسترسازان این بحث است، بحث او طبیعتاً در یک بستر انتقادی، ترجمه و نقد آثار یونانی شروع شده بود. بحث درباره فلسفه موسیقی که یک رویکرد عقلی و علمی و استدلالی نسبت به موسیقی است، با این که موسیقی یک مسئله کاملاً ذوقی و احساسی است، ایجاد یا تبیین ارتباط بین ادراک و احساس در موسیقی، مانند رساله «موسیقی کبیر» مطرح شد. بخشی از آن، نقد فیلسوفان یونانی از فیثاغورس تا افلاطون است که او این‌ها را به دیدگاه‌های فکری اسلامی‌-ایرانی نزدیک می‌کند؛ همان کاری که او در فلسفه سیاسی هم با سیاست افلاطونی انجام داد. او موسیقی را ترکیبی از الحان می‌داند. از یک طرف ارتباط موسیقی با زبان، پرسش‌هایی را شاید برای نخستین بار در حوزه فلسفه موسیقی در جهان مطرح کرده است: نسبت موسیقی با زبان، همین‌طور نسبت موسیقی با منطق.

و بعد او راجع به آلات و ابزار موسیقی، انواع سازها و از جمله راجع به آواهایی که از حلق و دهان خارج می‌شود، بحث کرده است. در مورد هم‌نشینی و هماهنگی بین کلمه و لحن و بین کلام و آهنگ موسیقی در اصوات انسانی، صداهایی که انسان‌ها از خود در می‌آورند، موسیقی بی‌آواز راجع به کلام، او دیدگاه‌های افلاطون را در مورد هدف و غایت موسیقی و بطور خاص همراهی آواز و کلمه، صوت و معنا بیان کرده است. او موسیقی را، بلکه کل هنر زیبایی‌شناسی در انسان را، گرچه جنبه محسوسِ ذوقی دارد، اما این را هم در ذیل نطق و ناطقه انسان، آن عقل ویژه انسانی قرار می‌دهد. این موسیقی هم نوعی نطق است، این هم یک جور نطق است و این ویژه انسان است گرچه در حیوانات هم، و در عالم طبیعت هم شما با آنچه که انسان موسیقی می‌نامد مواجه هستید، اما موسیقی انسانی مختص به آن ردیف عقل انسانی است و نغمه‌هایی که به حس در می‌آید، محسوس می‌شود، به خیال و تخیل می‌آید و حتی قابل تعقل و عقل‌ورزی هم است؛ یعنی همان سه سطح و سه لایه وجودی انسان و هستی انسان و جهان که حس است و خیال است و عقل است، او در نغمات موسیقی هم یک چنین لایه‌بندی را معنادار می‌داند.

یک بحث دیگری که در رساله‌ها و تحقیقات در باب موسیقی است، ارتباط ذهن و عین است، ذهنیات و عینیات و نسبت این‌ها. هر قطعه موسیقی چه حسی را برمی‌انگیزد؟ و از آنجا که لذت و رنج بستگی دارد به سطح ادراک انسان‌ها و یک تابعی است از متغیر کمال ادراکی، او راجع به لذت هم بحث فلسفی و نسبت حس و خیال و عقل و تاثیر این‌ها را در لذت بررسی می‌کند که چرا؟ چه نوع موسیقی‌هایی؟ چه نوع لذت‌هایی را با چه آثار مثبت یا منفی در انسان برمی‌انگیزند؟

نمی‌شود راجع به لحن، راجع به صوت و راجع به نغمه بحث کرد بدون این که آن‌ها را شنید؛ یعنی اینجا ادراک حسی حتماً یک نقش رکنی و اساسی دارد، اما به اینجا محدود نمی‌شود. بنابراین لذت موسیقیایی فقط شنیداری نیست، بلکه به خیال و عقل هم مربوط است و از آن دو صافی هم باید بگذرد. گرچه فارابی نخستین فیلسوف مسلمانی نیست که بحث فلسفی در موسیقی کرده است، اعم از ترجمه و نقد و تولید، ولی شاید او برای نخستین بار به بعضی پرسش‌ها پرداخته است. "کندی" فیلسوف عرب هم به تبع ترجمه‌هایی که از فلسفه‌های دیگر (غرب و شرق) کرد، بحث نمود.

می‌دانید فارابی، یک طبقه‌بندی در حوزه علوم دارد که با طبقه‌بندی‌های علم قبل از خود او، چه از نوع یونانی و چه از نوع شرقی متفاوت است. او موسیقی را جزء اقسام ریاضی ذکر می‌کند و بنابراین نسبت هنر را با ریاضیات، و نسبت احساس را با ادراک و حل مسئله, و نسبت موسیقی را با منطق تایید می‌کند. نوعی از موسیقی می‌تواند هم به رشد معرفت و هم به رشد احساس، هم در ادراک و هم در احساس موثر و مفید باشد و البته نه همه انواع آن.

و همان‌طور که شعر و نمایش یا تئاتر مثلاً اثر دارند، موسیقی هم مثل این‌ها چنین آثار را دارد؛ خیلی از آثار معنوی و عقلی، آثار احساسی و اخلاقی، آثار سیاسی و آثار تربیتی دارد، این که چه نوع موسیقی و به چه میزان در یک جامعه‌ای ترویج بشود؟ از "ارسطو" و "افلاطون" و "فیثاغورس" و این‌ها که در این باب بحث کردند، در آن کتاب‌ها که ترجمه می‌شد، این‌ها هم طبیعتاً آن‌ها را می‌دیدند و بررسی انتقادی می‌کردند، بخش‌هایی را می‌پذیرفتند، پرورش می‌دادند، ابداعات جدید می‌کردند و بخش‌هایی را هم نمی‌پذیرفتند و با استدلال فلسفی و حتی گاه ریاضی رد می‌کردند. ولی اجمالاً در شرق و غرب عالم مطرح بود که بین موسیقی با معنویت و معناداری حاکم بر هستی یک نسبتی است که این موسیقی صدای افلاک است، صدایی است که در همه آسمان‌ها در جریان است اما همه آن را نمی‌شنوند. کسی که بتواند موسیقی هستی و افلاک را بشنود، هماهنگی و ارتباطی، یک هارمونی با هستی برقرار کند و در جهت مسیر هستی که از خدا و رو به خدا است قرار بگیرد، آنگاه صدای موسیقی حاکم بر هستی را و موسیقی جاری در هستی را در عوالم ماورای طبیعت و در همین عالم طبیعت می‌بیند. او می‌بیند که کل اشیاء، حتی گیاهان، همه موجودات، زمین و آسمان، اقیانوس و ابر و آهو و درخت جنگل، همه با یک موسیقی خاصی در شناوری به سوی هدف خاصی هستند. این بحث از قبل از اسلام مطرح است. عرفان‌های معنوی و ادیان الهی چنین نگاهی به موسیقی داشتند. در کنار آن، البته موسیقی‌هایی که عمدتاً به تحریک شهوت و خشم و این‌ها مربوط می‌شده است، این هم در جریان بوده است. آنجا هم با موسیقی یک برخورد ابزاری دیگری شده است.

لذا موسیقی عقلانی، اخلاقی و معنوی که در رشد و ارتقاء انسان در حوزه حس، خیال و عقل مفید است، و موسیقی‌ای که عقل را منکوب می‌کند، محکوم می‌کند و شهوت و غضب و مالیخولیا را در فرد و جامعه تقویت و تحریک می‌کند، وجود دارند. بنابراین این تقسیم موسیقی به مفید و مضر، درست و نادرست و به زبان فقهی به مشروع و نامشروع یا حلال و حرام، در آثار فیلسوفان موسیقی که قائل به معنا و اولوهیت در این عالم بودند، از قدیم و جدید در شرق و غرب مطرح بود. راجع به مقامات موسیقی برای نخستین بار بحث‌های دقیقی صورت می‌گیرد و قرن‌ها قبل به غرب ترجمه شد و آثار مهمی در جهت‌گیری موسیقی غرب گذاشت؛ همان‌طور که آنجا در کتاب «موسیقی کبیر»، این موسیقی را به عنوان "موسیقی عرب" می‌شناسند. متفکران بزرگ اسلامی، آن بخش مهمی و بخش عظیم یا اعظم آن‌ها که ایرانی بودند یا از جمله خراسانی بودند، آثار علمی و هنری و فقهی و فلسفی را به زبان عربی که زبان تمدن اسلامی است می‌نوشتند.

جلد دوم این کتاب که صحبت آن هست ولی خود آن در اختیار نیست، اما در بخش اول این کتاب که قرن‌ها قبل به زبان‌هایی در غرب و شرق از جمله در غرب ترجمه شده بود و آثار جدی بر موسیقی اروپا گذاشت.

راجع به صنعت موسیقی و صناعت موسیقی، هم هنر و هم صنعت، به این که لحن و الحان موسیقی چیست؟ و چگونه می‌توان لحن و الحان ساخت؟ راجع به تکنیک تولید موسیقی و ارتباط آن با عصب‌شناسی و انسان‌شناسی بحث کرده است.

بخش دیگر، فواصل، فاصله موسیقیایی را و بعد را و آهنگ‌های طبیعی، عود و در بعضی ابزار و آلات موسیقی، همچنین راجع به ساختار موسیقی در سه فن بحث کرده است. در یک فن، اصل نقاط آغازین پیدایش صوت که مبادی اولیه نغمه در موسیقی چیست؟ فواصل بین نغمات، نغمه‌های موسیقی به لحاظ ارتفاع صوت (بلند و کوتاه بودن صوت) است.

راجع به رباب، ابزار موسیقی که حالا امروز در زبان فارسی به آن کمانچه می‌گوییم، راجع به سازهای کلاً خانواده بزرگ چنگ و انواع چنگ‌ها بحث شده است.

در مورد لحن، لحن موسیقی، تحقیق مهمی شاید برای نخستین بار مطرح شده است که لحن موسیقیایی چه تأثیری دارد در ساختن موسیقی، نغمات بدون حروف و نغمات همراه حروف، یعنی موسیقی آوازی دارد؟ آن‌ها جزء همین‌طور مؤسسان و بنیان‌گذاران بعضی دانش‌های میان‌رشته‌ای در حوزه هنر و موسیقی و انواع زیبایی‌شناسی‌ها هستند که امروز در دنیا خیلی مورد توجه قرار گرفته و گسترش پیدا کرده است. و شاید موسیقی ایرانی پس از اسلام پیشگام و مؤسس بوده است و نخستین نظریه‌پردازان در این حوزه‌های میان‌رشته‌ای، اولین دیدگاه‌ها در حوزه فلسفی موسیقی با پرسش‌های ریزتر در همین ایران انجام شد. نظریات مهمی دارد فارابی، بوعلی و دیگران هم همین‌طور، ملاصدرا و دیگران از منظر فلسفی در حوزه زیبایی‌شناسی بحث کردند. مبانی، آن چیزی است که از آن تعبیر به فلسفه هنر می‌شود که می‌تواند فلسفه سینما، فلسفه نقاشی، فلسفه موسیقی، فلسفه معماری و شهرسازی باشد و همه این‌ها می‌تواند آثاری داشته باشد و قطعاً اگر درست گرفته بشود، این‌ها آثار مهمی دارد. و اگر بسیاری از این مکاتب جدید در حوزه هنر و فلسفه هنر از جمله موسیقی به دقت تبارشناسی بشود، خواهید دید که ریشه‌های نخستین آن به امثال جناب فارابی برمی‌گردد و باید او را از پدران اصلی و بنیان‌گذاران فلسفه موسیقی و فلسفه هنر در جهان دانست. چنین نیست که صرفاً گردآورنده یا ترجمه‌کننده آثار یونانی امثال فیثاغورس، افلاطون، ارسطو و از این قبیل باشند، چنین نیست. این کار را کردند اما چون آن مرزهای موسیقی که به شکل آکادمیک ترجمه شده بود همین‌ها بود، ولی قاطع و منصفانه عبور کردند، نقدهای اساسی به آن‌ها وارد کردند، اضافات بسیار مهمی هم بر آن افزودند و گاهی شرح و تعلیق و حاشیه‌ای که به آثار گذشتگان در شرق و غرب زدند، از اصل متن، آن حاشیه و آن شرح گاهی دقیق‌تر و قوی‌تر و عمیق‌تر از آب درآمده است و امروز فواید بیشتری برای اهل فن دارد. همان‌طور به تدریج، در این چند قرن آثار خود را گذاشت، نه این که الآن لزوماً همه به این‌ها رجوع بکنند. بنابراین یک شاکله فکری‌ای که برای آن حکمت و فلسفه هست، منطق هست، زیبایی‌شناسی هست، عقل و خیال و حس دست در دست هم هستند و عملاً بعد از این‌ها است و در این بستر است که موسیقیدانان بزرگ عرب و ایرانی پس از اسلام وارد حوزه فن و تکنیک شدند. منطق هست، زیبایی‌شناسی هست، عقل و خیال و حس دست در دست یکدیگر هستند و بعد از این‌ها، این بستر است که موسیقیدانان بزرگ عرب و ایرانی پس از اسلام وارد حوزه فن و تکنولوژی موسیقی و ابزارآلات موسیقی و ابداع نغمات و الحان و نوپردازی در این عرصه‌ها شدند.

اگر بعدها کسانی مانند "صفی‌الدین ارموی" یا "قطب‌الدین شیرازی" و دیگران در این باب نظریه‌پردازی کردند، تا همین امروز و تا همین عصر حاضر، این‌ها همه شاخه‌هایی هستند که از آن ساقه و ریشه‌ها به تدریج ظرف این هزار سال روییدند و گل دادند و میوه دادند.

راجع به جناب "ابن‌سینا" هم که هزار سال قبل است و ذوالفنونی که در رشته‌های مختلف نظریه‌پردازی کرد، ابن‌سینا در موسیقی هم تحقیقات و رساله‌های بسیار مهمی دارد. آن بخشی که به جوامع علم موسیقی از کتاب "شفا"ی او اختصاص دارد که یک دائرةالمعارف بزرگ و چندجانبه است. باز در همان دوره‌ها و قرن‌ها قبل، "اخوان‌الصفا" هستند که متفکران، فیلسوفان، ریاضی‌دانان و موسیقی‌دانان شیعه اسماعیلی بودند. البته رویکرد اخوان‌الصفا در این حوزه یکی نیست. تحقیق در باب موسیقی از منظر فلسفه، ریاضیات و منطق، از منظر عرفان، از منظر تعلیم و تربیت و اخلاق و از منظر فقهی و سیاسی در تمامی این هزار و اندی سال با رویکردهای مختلفی در جریان بوده است.

بنابراین سابقه رساله‌نوشتن در حوزه موسیقی به بسیار قبل برمی‌گردد و بعد دیگران از جهان اسلام و به خصوص فیلسوفان ایرانی آموختند که این را در ابعاد دیگری گسترش بدهند و نسبت موسیقی را با معرفت‌شناسی، با هستی‌شناسی، انسان‌شناسی و هم‌چنین گونه‌شناسی موسیقی و معیار ارزش‌گذاری موسیقی بررسی کنند. با این که همه می‌دانند موسیقی چیست، اما کمتر کسی واقعاً می‌داند که موسیقی چیست. هیچ ‌کسی نیست که بگوید من نمی‌فهمم و نمی‌دانم موسیقی چیست! ولی کمتر کسی است که بتواند موسیقی را درست تعریف کند. راجع به چیستی و هستی آن، لفظ موسیقی لحن است، همان الحان است، اما این کافی نیست. موسیقی همان الحان است یک آگاهی بیشتری پیدا نشده است. لفظ لحن و الحان برای ما واضح‌تر از خود موسیقی نیست و نمی‌تواند آن را تعریف کند و این کافی نیست. این فقط از یک زبانی به زبان دیگر، لفظ یونانی را عربی کرده است.

بنابراین بحث راجع به ماهیت آن، بحث آسانی نیست و مقدماتی لازم دارد و فیلسوفان مسلمان از چند زاویه به مسئله نزدیک شده‌اند. یک سر آن به فلسفه ذهن مربوط است، یک سر آن به فلسفه زبان مربوط است، یک سر آن به مسئله خیال مربوط است و حتی صوت‌شناسی و فیزیک صوت و ابزار شنیداری انسان. یک بخشی هم باید گفت فیزیک موسیقی است؛ بررسی موسیقی از منظر فیزیک، شنونده آن، آثار آن و نحوه انتقال صوت ابزاری به مفهوم ذهنی و به ذوق قلبی. این تبدیل چطور صورت می‌گیرد؟ این یک بحث بسیار مهمی است. باز شما می‌بینید سرنخی از این بحث‌ها در همین رساله‌ها وجود دارد که زبان موسیقایی و زبان گفتاری چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ ادراک مفهومی در این باب چه نقشی دارد؟ و نسبت صوت با کلام و واژگان چیست؟ آهنگ یا لحن، یعنی نغمات مختلف چگونه با هم مرتبط می‌شوند و چگونه چیده شوند؟ چه ترتیبی بر این نغمه‌ها حاکم باشد؟ به چه ترتیبی پشت سر هم بیایند؟ کدام مقدم و کدام مؤخر باشد؟ انتقال از یک نغمه به دیگری چگونه صورت بگیرد؟ و هر نحوه انتقال چه اثری می‌تواند داشته باشد؟ نسبت لحن و نسبت نغمه با حروف و کلمات و الفاظ معنادار چیست؟ نقش الفاظ بی‌معنا و فاقد معنا در موسیقی چیست؟

چون می‌دانید موسیقی‌هایی بوده است و هنوز هم هست و الان هم انواع جدیدتر آن آمده است که موسیقی است، لفظ هم هست، اما آن لفظ و کلمات هیچ معنایی ندارد. خود این هم بحثی است که خود لحن را فقط بدون کلام می‌گویید موسیقی. در تعریف فقهی «غناء» هم این احتمالات توسط فقها مطرح شد که آهنگ‌هایی که با کلام باشند، طبق یکی از این مبانی، این موسیقی می‌شود. آن‌گاه اینجا معنا و دایره آن با آن معنای دیگر که موسیقی را شامل کلام هم بدانیم یا ندانیم، تفاوت می‌کند. یعنی در یک تعریف، نغمه‌ها، یعنی نغمه‌های موسیقی، یک‌جور با هم مرتبط می‌شوند و ممکن است منابع صوتی متفاوت و متعددی هم داشته باشد؛ یعنی از ابزار موسیقی مختلف و هم‌چنین آواز انسانی از حلق و حنجره انسان شامل همه این‌ها بشود. همین که شما در کوچه راه می‌روید و با خودتان چیزی را زمزمه می‌کنی، در حالی که هیچ کلامی هم ممکن است نگویی و فقط یک قطعه‌ای از موسیقی‌ای را که شنیده‌ای و در حافظه داری و به آن علاقه‌مند هستی، داری آن را مثلاً تداعی می‌کنی وگرنه کلام معناداری ممکن است نگویی. حنجره انسان را هم در یک تعریفی از موسیقی می‌توان جزء آلات موسیقی دانست. در تعریف دیگری، وقتی که آهنگ و کلمات با هم معنادار باشند، این طبیعتاً فقط در مورد موسیقی انسانی و صدای انسانی پیدا می‌شود. کلام معنادار است و بر یک معنای معقول دلالت می‌کند، چون وگرنه معنادار نیست. این دلالت، به نسبت ذهن و لفظ و آهنگ توجه می‌دهد. هر دو تعریف را هم می‌توانیم بپذیریم، هر کدام از این دو تعریف فوائدی دارند. یکی از آن‌ها از مقدمات به سمت این که غایت موسیقی و نتایج آن چیست شروع می‌شود. یک وقت هم ابتدا از غایات و بعد از نتایج بحث می‌کنید. موسیقی به نحو خاص و هنر به نحو عام، از یک طرف صناعت، یعنی صنعت، مهارت و فن است؛ و از یک طرف استعداد و ذوق است؛ یک ملکه است. ملکه یعنی یک توان روحی و یک خصلت نهادینه‌شده در اشخاص که همه به یک اندازه هم ندارند. قابل پرورش هم هست، اما نه صفر تا صد آن. ریشه‌هایی در خلقت انسان و فطرت انسان دارد و ترکیبی است از آن ذوق و ملکه با این نطق و عقل و عامل عقلی و عقلانی. نطق یعنی همین عقل انسانی. و در واقع موسیقی یک صناعتی ترکیب از ذوق و عقل است. هم بعد زیبایی‌شناسی ذوقی دارد که خیلی قابل تبدیل به بحث منطقی نیست و باید احساس بشود، و هم یک بعد منطقی و عقلانی و ریاضی دارد که باید درست فهمیده و درک بشود و استدلالی است. این که موسیقی به حس و خیال و عقل و تعقل، به همه مربوط است و این که از یک جهت موسیقی را و آثار آن را می‌توان در حوزه حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم کرد، می‌توان از دو زاویه، در شاخه نظر و عمل راجع به موسیقی بحث کرد.

باز تقسیم دیگری از یک جهت دیگر، موسیقی در حوزه نسبت آن با حکمت عملی است: نحوه آموزش، نحوه ساختن موسیقی است؛ نحوه ساختن الحان موسیقی و نحوه اجرای موسیقی که با همین گوش شنیداری و با ادراک حسی بشنوند. این وجه عملی است. آنچه که در بعد عملی به موسیقی مربوط می‌شود این است: ساختن موسیقی، ترکیب آن‌ها، و نحوه اجرای موسیقی.

یک وقت موسیقی را این طرف میز می‌آید تحلیل می‌کند که کسی دارد موسیقی را می‌شنود، از منظر او چگونه باید موسیقی طبقه‌بندی بشود. یک وقت می‌آید این طرف میز، از منظر آن کسی که موسیقی را می‌سازد و ساخته است، یعنی آهنگساز، از زاویه او موسیقی را به چند دسته و طبقه تقسیم می‌کند. بنابراین این تقسیم‌ها هم از زوایای مختلف با اهداف مختلف صورت می‌گیرد. این در حوزه عمل است.

اما در حوزه نظر و ذهن، نغمات و لحن‌ها چگونه در ذهن ساختار پیدا می‌کنند و به شکل نوشتاری تبدیل به نت می‌شوند؟ و بعد موسیقی ذهنی تبدیل می‌شود به موسیقی مکتوب، موسیقی موجی و امواجی که با انواع صداها با فرکانس‌های مختلف و طول موج خاصی برای انواع لحن‌ها در گونه‌شناسی موسیقی تا امروز در سخت‌افزار عالم ضبط شده و شناخته شده است.

بحث دیگری این است که موسیقی به لحاظ حسی چگونه صورت‌بندی می‌شود؟ به شکل کلی راجع به یک موسیقی در ذهن صورت‌بندی می‌شود، بعد برای این که این به عالم خارج و بیرون بیاید، آن کلی باید تبدیل به جزئی بشود و معقول تبدیل به محسوس بشود. اول باید وارد عالم خیال بشود، یعنی این وسط واسطه‌ای بین عقل و حس وجود دارد و آن خیال است. از ذهن و از عقل این مفهوم بایستی تغییری پیدا کند، به یک شکلی یک مقداری تلطیف بشود و یک مقداری به سمت محسوس شدن برود و به عالم خیال سپرده بشود و بعد از این که این مفهوم عقلی و عقلانی از عالم خیال عبور می‌کند، در عالم حس می‌آید؛ از طریق دهان یا ساز، از طریق حنجره یا ابزار موسیقی، این محسوس بشود و مسموع بشود. در واقع از ذهن به خیال می‌رود، از خیال می‌آید و به گوش من و شما می‌رسد و دوباره از گوش ما وارد خیال ما می‌شود و بسا که از خیال باز وارد حوزه عقلانیت ما بشود. این یک سیر چرخشی است که موسیقی از ذهن سازنده موسیقی به خیال او و از خیال به صوت و به عالم حس می‌آید. آن‌گاه از عالم حس شنونده موسیقی، از راه استماع (شنیدن و قوه شنیداری) به خیال او می‌رود و بعد ممکن است در عقل او و نگرش او و هستی او اثر بگذارد. این ارتباط بین حنجره، ساز، ذهن و خیال در ذیل نسبت عقل و حس است.

و بعد شما می‌بینید حالا روشن می‌شود که موسیقی چطور هم با فلسفه، با اخلاق و با تعلیم و تربیت مربوط می‌شود و نسبت عشق و عقل برقرار می‌شود. چگونه بعضی از این الحان هستند که شهوت و خشونت را بر رفتار انسان، فرد یا جامعه حاکم می‌کنند یا موسیقی‌هایی که افراد را دچار افسردگی و یأس می‌کنند و به سمت خودکشی یا به سمت خشونت و حق‌ناشناسی و حتی جنایت می‌برند؛ موسیقی‌هایی که جنایت ایجاد می‌کنند، موسیقی‌ای که افراد با آن خودکشی می‌کنند، موسیقی‌هایی که فردی را تحریک می‌کند که به زنا و شهوت‌رانی دست بزند، موسیقی‌ای که در ذهن افراد اختلال ایجاد می‌کند و اعتدال عقلی را از او می‌گیرد و مانند دیوانه‌ها در جامعه رفتار می‌کند و مثلاً دیگران را نمی‌بیند؛ موسیقی‌ای که افراد را به شدت درون‌گرا می‌کند به حد افراطی که دیگر بیرون و واقعیت را نبینند و واقع‌بین نباشند؛ موسیقی‌هایی که اراده انسان را فلج می‌کنند. حالا می‌فهمید چرا؛ البته همه ما می‌توانیم انواع این موسیقی‌ها را تجربه بکنیم. و موسیقی‌ای که افراد را، البته افراد ضعیف را -همه این‌ها را که می‌گویم افراد، منظور افراد ضعیف مانند ما است که اراده‌های ضعیفی داریم و برنامه نداریم؛ ما با عقلانیت زندگی و تصمیم‌گیری نمی‌کنیم و بر اساس غرایز ما است، بر اساس لذت‌ها و پرهیز از رنج است و عمدتاً لذت و رنج حسی و مادی و عمدتاً شخصی و باز عمدتاً هرچه فوری‌تر است.

این که چه نوع موسیقی با شهوت‌رانی تناسب دارد؟ موسیقی‌هایی که با تخذیر و با انواع مواد مخدر در افراد، در ما و در آدم‌های ضعیف نسبت برقرار می‌کنند و او را به آن‌سو هل می‌دهند؛ موسیقی تسلیم‌آفرین، موسیقی‌ای که ترس ایجاد می‌کند، موسیقی رخوت، و از آن طرف موسیقی حماسه، موسیقی تقویت اراده، موسیقی‌ای که شجاعت می‌آورد، موسیقی‌ای که انسان را به تأمل در خود و هستی فرا می‌خواند، موسیقی‌ای که آرامش می‌آورد و موسیقی‌ای که استرس و اضطراب می‌آورد. بنابراین چرا موسیقی و یا انواع این خواندن‌ها به «غناء» و حرام و به حلال، مشروع و نامشروع تقسیم می‌شود؟ چون واقعاً موسیقی انواع و اقسام دارد و مفید و مضر هستند. موسیقی‌هایی دارید که وقتی زیاد تکرار می‌شود، به‌خصوص با کلام و کلام خاص محتوای آن و ترانه مبتذل، این موسیقی و این آهنگ و این ترانه در جهت فروپاشی اخلاق در جامعه و در خانواده است، خانواده را متلاشی می‌کند، رابطه عشق را با اخلاق قطع می‌کند و رابطه شهوت را با عدالت قطع می‌کند. موسیقی‌هایی هم هست که نه، ممکن است این‌ها را تقویت کند.

بنابراین این ابعادی که اشاره کردیم، در منابع هست که چگونه و به خاطر انواع آثار این‌ها است. حتی نوع صدایی که از سازها بیرون می‌آید، تأثیر آن متفاوت است؛ نمی‌خواهم بگویم لزوماً به لحاظ فقهی، اما از جهات متعددی. خود نسبت موسیقی با عواطف است که چه عاطفه‌ای را بازنمایی می‌کند؟ این قطعه موسیقی چرا شاد است؟ این چرا غمنک است؟ آن یکی چرا به ما لذت می‌دهد؟ آن یکی چرا ما را رنج می‌دهد؟ یک موسیقی چرا ما را مهربان‌تر می‌کند؟ یک موسیقی خشن‌تر می‌کند. شاید یک موسیقی بتواند عفت و عفاف را تقویت بکند. یک موسیقی، بی‌عفتی، بی‌حیایی و وقاحت را تقویت بکند. این‌ها همه دیگر قابل بحث است، یعنی نسبت آن با تربیت، اخلاق و سبک زندگی. هر موسیقی‌ای با هر سبک زندگی سازگار نیست. انواع همه موسیقی‌هایی که اکنون وجود دارند، همه موسیقی‌های سنتی خود ایران و انواع آن و موسیقی‌های دیگری از جاهای دیگری آمدند؛ اکنون یک کمی مثلاً صبغه ایرانی بخشی از آن را گرفت و بخشی از آن را نگرفت. فرض کنید راک، جاز و رپ، شما می‌بینید این‌ها هر کدام با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. هر کدام با یک ادبیات، یک روحیات، یک ترانه‌ها و اشعاری مناسب هستند. با هر آهنگ و لحنی نمی‌توان هر شعر و ترانه‌ای را خواند.

موسیقی‌دانان بزرگ تمدن اسلامی و ایرانی، ایرادی به روان‌شناسی موسیقی وصل کردند. لذت و رنج چیست؟ نسبت این‌ها با ادراک چیست؟ آیا هرچه سطح ادراک بالاتر یا پایین‌تر باشد، نوع لذت و رنج تفاوت پیدا می‌کند؟ بنابراین می‌شود هنر، سینما، نقاشی، معماری، شهرسازی و از جمله موسیقی را از این جهت و از این لحاظ طبقه‌بندی کرد.

نسبت و تأثیر انواع هنر، معماری، سینما، موسیقی، خط و غیره با اخلاق و با سبک زندگی اجتماعی یک مردم بررسی می‌شود. این‌ها روی یکدیگر چه تأثیر متقابلی می‌گذارند؟ نسبت آن‌ها با مفهوم کمال، تکامل و معنای کمال از منظر دینی و انبیاء چیست؟ و این که عقلانیت چه نسبتی با لذت دارد و چه نسبتی با لحن هنر و لحن موسیقایی دارد؟ اصلاً اگر شما بتوانید خود نغمه، لحن و صوت را به لحاظ ذهنی دقیقاً مورد ارزیابی قرار دهید، بدون این که آن صدا و آن صوت را بشنوید، به چه نتایجی می‌رسید؟ مدرکات حسی و محسوسات انسان چگونه به محسوسات طبیعی و انسانی تقسیم می‌شوند؟ محسوس طبیعی آن‌هایی است که وقتی ما می‌شنویم یا می‌بینیم و حس می‌کنیم، یک تأثیر خاصی در ما می‌گذارد؛ یک کمال خاصی مناسب با خود در ما ایجاد می‌کند و یک لذتی متناسب با این کمال در ما به وجود می‌آید.

می‌دانید وقتی در فلسفه صحبت از کمال می‌شود، آن لزوماً و همیشه به آن وجه ارزشیِ کمال و تکامل نظر ندارد. این کمال یعنی پر شدن ظرفیت؛ یعنی هرچه بالفعل‌تر شدن استعدادی است که از آن جهت، هسته وجودی انسان به لحاظ مادی یا معنوی در آن دارد. آن را کمال می‌گویند. مثلاً اکنون این‌گونه نیست که این به لحاظ ارزشی بهتر یا بدتر است؛ این کامل‌تر یعنی کارآمدتر است و به فلسفه ایجاد خود نزدیک‌تر است. اکنون این که آن فلسفه چیست، البته در آنجا اختلاف بین معناباوران، خداباوران، الهیون و مادیون مطرح می‌شود و انواع طبقه‌بندیِ حتی فلسفه هنر، موسیقی و فلسفه سینما به دینی، غیردینی یا حتی ضد دینی تقسیم می‌شود، ولی در اینجا لزوماً این‌گونه نیست. یک رابطه‌ای بین لذتِ مربوط به هر حس، ادراک مربوط به او، احساس و کمال خاص یا مناسب با آن حس یا قوه وجود دارد. کمال حس از این منظر فلسفی چیست؟ این است که وقتی یک چیزی از طریق آن حس محسوس شد (حالا در اینجا مثلاً موسیقی از طریق شنیداری)، اگر توانست آن لذت خود را ایجاد کند، این کمال آن حس است. اگر نشود و نتواند، آن نقص آن حس می‌شود. یعنی در اینجا علم می‌آید ولی محصول آن رنج است؛ در آنجا هم علم حسی می‌آید ولی محصول آن لذت می‌شود. این لذت و رنج به خاطر تناسب و عدم تناسب آن محصول هنری و آن محسوس با این ادراک‌کننده است. وقتی بین محسوس و حاس، احساس‌کننده و احساس‌شده و احساس‌شونده، این نسبت وجود دارد و تلائم و تناسب هست، کمال و لذت می‌شود و وقتی نیست، نقص و رنج می‌شود و محصول آن این می‌شود. بنابراین راجع به محدوده‌هایی که این‌ها الحان لذت‌آور هستند، یک‌سری الحانی است که هر کس گوش کند لذت می‌برد. یک الحانی است که انفعالی هستند و متفاوت هستند. یک الحانی هم هست که قوه خیال را در انسان به شدت بیدار و تقویت می‌کند و خیال‌آفرین هستند. این سه نوع لحن یعنی یک طبقه‌بندی دیگر راجع به لحن و اهداف لحن است. باید گفت سه غایت، سه هدف و سه نتیجه وجود دارد. و چرا ساخت آهنگ و نغمه‌های موسیقی چند اثری هستند؟ این هم یک بحثی است.

در تقسیم علوم، طبقه‌بندی اولیه‌ای که کرده است و بخش آن کاملاً نوآورانه و بنیان‌گذارانه است، از جمله در «احصاء العلوم» که طبقه‌بندی علوم و انواع طبقات را در آنجا از یک منظری مشابه و از منظری متفاوت با طبقه‌بندی‌های قبلی در شرق و غرب آورده است؛ یک فصلی در تقسیم‌بندی علوم تحت عنوان "تعالیم" است که این‌ها علوم آموزشی هستند. علم تعالیم، چند علم است که یکی از آن‌ها موسیقی است. هفت علم را به لحاظ این مخرج مشترک بیان کرده است که بخشی از آن را قبلاً ارسطو و امثال این‌ها گفته‌اند و افلاطون و فیثاغورس اشاره کرده‌اند. و همان دیدگاه گاهی نیز توسط بزرگان عرفان و فلسفه اسلامی و به‌خصوص ایران، یک مقداری مثلاً توحیدی‌تر و شسته‌رفته‌تر شده است. جناب مولوی از این صدای ابزار موسیقی تعابیر خاصی می‌کند. او می‌گوید این سرنا صدای عادی نیست، این ناله است؛ دهل تهدید است. ما این لحن‌های موسیقی را از افلاک، از این چرخ دوار و از آسمان‌ها گرفته‌ایم. این‌ها صدای چرخه جهان است که ما در اینجا از طریق حلق، آواز، تنبور و این‌ها آن را تبدیل می‌کنیم و این را به گوش شما می‌رسانیم. البته ریشه این‌ها حرف قبل از اسلام و ایران وجود دارد و در مباحث فلسفه‌های معنوی هنر در این باره بحث کرده‌اند.

فارابی خیلی قبل‌تر از مولوی، قرن‌ها قبل از او، همین دیدگاه فیثاغورس و افلاطون و این‌ها را نقد کرده و فلسفه موسیقی یونانی را نقد کرده است. ابن‌سینا فارابی را تأیید می‌کند و چیزی بر آن می‌افزاید. مولوی آن موسیقی‌هایی را که انسان را مادی، خشن و شهوانی نمی‌کند، مأیوس و افسرده یا مغرور و بی‌پروا نمی‌کند، بلکه به انسان قدرت تأمل و آرامش می‌دهد، تعبیر او این است که ما در پهلوی پدر خود آدم علیه‌السلام در بهشت بودیم و این لحن‌های این نوع موسیقی را در بهشت شنیده بودیم. منتها بعد که به عالم طبیعت آمدیم و در این آب و گل شک کردیم، این‌ها را فراموش کردیم، ولی از آن‌ها چیزکی به یاد ما آمد. یک چیزهایی گاهی به یاد ما می‌آید. بعضی موسیقی‌ها در این جهت مؤثر هستند که می‌گوید این‌ها دیگر مصداق و مشمول آن موسیقی حرام و نامشروع نیستند.

این که بعضی از عرفا و صوفیان هم در بحث سماع، چه در تعریف مفهوم آن و چه در مصادیق آن، گاهی تخلفات و سقوط‌های بزرگی برای آن‌ها پیش آمد، آن همان است که به یاد ما دارد یک چیزکی از بهشت را می‌آورد و ما را با هستی هم‌آهنگ می‌کند. روح ما در اینجا با این جسم خاکی شد و فراموش کردیم، ولی با آن نوع خاص از موسیقی ما می‌توانیم دوباره باطن این عالم را به یاد بیاوریم که پشت این عالم ماده، مجردات و موجودات غیرمادی هستند. این موسیقی، ماده را به فراماده وصل می‌کند. این هم یک توضیح و توجیهی بوده است که داشتند که آن موسیقی معنوی آن است که وقتی پدر ما (آدم) در بهشت بود و هنوز آن تخلف را نکرده بود و رانده نشده بود و هنوز هبوط به عالم طبیعت و ماده به این دنیا اتفاق نیفتاده بود، آنجا که مشغول ذکر خدا بود، این موسیقی، طنین آن ذکر حضرت آدم در بهشت است. این نوع موسیقی، موسیقی‌های مؤمنانه و مشروع، این‌ها محاکات سرود بهشت و سرود جنت است. این تعبیر هم در آثار آمده است.

به فلسفه شنیدن اشاره کنم؛ یعنی یک بحث فلسفی درباره گوش و قوه شنیداری می‌کنند و این پنج حس و از جمله گوش. چشم و دیدن نقش بسیار مهمی در شناخت، علم و آگاهی دارد و گوش هم همین‌طور است. هر کدام از این حواس، یک الگوی ویژه‌ای برای تبیین هستی در ذهن ما و در قلب ما ایجاد می‌کنند. و این نقش فوق‌العاده غلیظ و پررنگ است. همان‌طور که ریشه و آغاز بعضی از مباحث فلسفی اکنون، طرح یک مسئله علمی و تجربی در حوزه مثلاً فیزیک، نورشناسی، چشم، کارکرد چشم و دیدن بوده است، در حوزه شنیدن هم همین‌طور است. همان‌طور که از بینایی و رؤیت، مباحث و سؤالات مهمی در حوزه اپیستمولوژی و معرفت‌شناسی از همان هزار سال قبل و در همه آثار متفکران بزرگ مسلمان و ایرانی مطرح شده است. و این مسئله تبیینِ دیدن و بینایی، در هستی‌شناسی، انسان‌شناسی، زیبایی‌شناسی و حتی خداشناسی تأثیر داشته است. گوش هم همین‌طور است، چنان‌که ادراک پوستی هم همین‌طور است. انواع ادراکات حواس، همه چون حواس با خیال و با عقل ارتباط دارد و هستی هم سه لایه وجودیِ محسوس، معقول و مخیل دارد، انسان هم همین سه لایه را دارد و بنابراین شناخت و معرفت هم همین سه سطح و سه لایه را دارد. بنابراین وقتی شما داری از حواس، از شنیدن و دیدن، موسیقی، رنگ و غیره بحث می‌کنی و ارتباط این‌ها با زیبایی‌شناسی، هر کدام از این‌ها یک الگوی شناخت و بخشی از پازل کلی الگوی شناخت را در انسان شکل می‌دهند.

اگر مباحث در حوزه فلسفه ذهن، فلسفه علم، معرفت‌شناسی و هم‌چنین فیزیک بدن و بدن‌شناسی را ملاحظه بکنید، به وضوح می‌بینید که تمامی این حواس پنج‌گانه منشأ آثار مهمی در حوزه شناخت و فلسفه شده‌اند. و اصلاً احساساتی که شما در خواب دارید؛ در خواب که دیگر این حواس ظاهری بدن ما کار نمی‌کند، ولی شما رنگ، بُعد، اندازه، دوری و نزدیکی را می‌بینید. ما در خواب صدا می‌شنویم، بویی استشمام می‌کنیم؛ در خواب می‌گوییم یک بوی بدی می‌آمد یا بوی خوشی می‌آمد که مرا مست کرد. آن‌ها چیست؟ در خواب ما احساس گرما و سرما می‌کنیم؛ در خواب می‌بینیم و می‌گوییم از شدت سرما داشتم می‌مردم یا در آتش داشتم می‌سوختم. این‌ها چیست؟ این چه ارتباطی بین ظاهر و باطن انسان است؟ حس چشایی چه ارتباطی با شناخت دارد؟ شنوایی چه ارتباطی دارد؟

چند وقت پیش یک مقاله‌ای از "هایدگر" در باب فهم موسیقایی دیدم و این که چه نوع الگویی برای این فهم‌ها مطرح است. هایدگر وقتی می‌خواهد هستی و وجود را و هستی امروز و وجود امروز را تبیین بکند، چگونه از موسیقی کمک می‌گیرد؟ یعنی الگوهای موسیقایی در ذهن اوست؛ و انگار در هستی یک ملودی واحد است که در چند پرده دارد نواخته می‌شود؛ و کل این ملودی در هر جزئی از این، در هر پرده‌ای از این موسیقی‌ها، اگر کسی گوش باطن داشته باشد و وجود و هستی را بشنود، موسیقیِ یگانه حاکم بر هستی را یکپارچه می‌بیند، که اشاره به یک نگاه معنوی دارد و ولو او خودش نمی‌گوید، اما ما می‌توانیم آن را به نگاه معنوی و توحیدی به هستی ترجمه کنیم، از طریق همین تبیین موسیقایی.

تحقیق‌های متعددی را از ابعاد مختلف نظریه موسیقی و نظریه موسیقایی فیلسوفان مسلمان تبیین می‌کند که چگونه موسیقی را از ریاضیات شروع می‌کنیم تا نقطه شروع منطقی آن باشد و در ذیل ریاضیات، این موسیقی را با این آثار لطیف تعریف می‌کند. شاید بشود گفت آن تعبیری که فارابی در مورد وحدت علوم در طبقه‌بندی علم می‌کند، که همه علوم، اجزای یک علم هستند. چرا؟ چون کل معلومات، اجزا و اعضای یک معلوم هستند و این یک هستی واحد است و این‌ها همه به هم مربوط هستند. بنابراین همه علوم به هم مربوط هستند و باید مربوط، فهمیده و دیده بشوند. این یک تعبیر دیگری است؛ تعبیر دیگری از همین را شاید هایدگر آن‌جا در تشبیه هستی به نواختن یک موسیقی واحد می‌کند. همین تعبیر را با این شکل، قرن‌ها قبل ابونصر فارابی... نمی‌گوییم همان است، می‌توان این را همان دانست که فارابی گفت. سپس ارتباط موسیقی با مجموعه شخصیت هر شخص است. یعنی هر کسی یک جهان زیسته‌ای به تناسب خود برای خود دارد؛ یک تجربه‌ای که خود او آن را زیسته است.

گاهی ممکن است یک موسیقی برای شخص الف یک آثاری داشته باشد و در شخص ب آثار دیگری، گاهی کاملاً متفاوت داشته باشد. این موسیقی برای این شخص خوب است و برای او بد است؛ برای این حلال است و برای او حرام است. اما یک موسیقی‌هایی است که در همه، آثار درست و مثبتی می‌گذارد و یک موسیقی‌هایی هم در همه، آثار بد و منفی می‌گذارد.

دوستان راجع به سماع هم پرسیدند و نسبت موسیقی با عرفان، که چه نوع موسیقی با چه تعریفی از عرفان است و تفاوت متصوفه اصطلاحی با عرفان اسلامی از جمله در باب نوع نگاه به موسیقی؛ این‌جا نمی‌شود قضاوت کلی، یک‌پارچه و قاطع در مورد همه انواع موسیقی یا سماع کرد. از آن طرف می‌شود گفت که سماع و موسیقی، شرط لازم یک زندگی توحیدی و رشد الهی و سعادت بشر نیست. چون اگر بود، باید انبیاء و پیام‌آوران خداوند، توصیه‌ای و تشویقی در این باب می‌کردند. بله، ما راجع به لحن خوش و صوت خوش در مورد قرآن، اذان و از این قبیل، توصیه و تشویق داریم و این که این صدای خوش پس یک مشدد و مقوم و مقوی است- حالا مقوم نه، ولی برای ارتباط انسان با خداوند مقوی هست - چرا می‌گویند قرآن را و اذان را با صدای خوش بخوانید، نه با صدای بد؟ یعنی صدایی که در مخاطب لذت ایجاد کند، و به دعوت او به توحید، کمک کند. از این نتیجه گرفتند که اگر در اذان و تلاوت قرآن، صدای خوش و این لذت شنیداری توصیه شده است و اثر دارد، پس هر جا که لذت شنیداری در انواع موسیقی کمک کند که ما به این مفاهیم توحیدی، معنوی و الهی نزدیک و نزدیک‌تر بشویم، آن موسیقی‌ها را هم می‌شود مشروع، عرفانی و حتی توصیه شده بدانیم؛ یعنی آن‌ها هم می‌توانند به عبادت کمک کنند.

خود همین تعبیر، دو بُعد دارد و از دو زاویه بحث شده است. کسانی مخالفت کردند و گفتند از آن اصل، نباید این نتیجه را بگیرید، چرا و به چه دلایلی. و کسانی نتیجه گرفتند و توضیح دادند که به چه دلایلی می‌شود این کار را کرد؟ و می‌گویند بهترین دلیل آن هم اصلاً این است که هیچ منع قاطع و نهی صریحی در هیچ متن شرعی، در قرآن و سنت، راجع به مطلق موسیقی یا صدای خوش اساساً نازل نشده است. آن توصیه‌ای که شده است و آن را "غنا" دانسته‌اند و در روایات ما هم به آن اشاره دارد به نوع آهنگ‌ها و خواندن‌های موسیقی، اصوات و کلماتی که آثار سوء اخلاقی، عملی و تربیتی در سبک زندگی مخاطب دارد، و آن هم لزوماً به خاطر موسیقی آن نیست؛ بلکه لذت شنیداری یا موسیقایی، بستر و حاملی برای انتقال یک سری مزخرفات مفهومی می‌شود. در واقع به آن متن شعر، سرود و ترانه‌ای است که مناسب مجالس لهو و لعب، یعنی مناسب با نهادهای ساقط‌کننده عقلانیت، معنویات و اخلاق در بشر است، نه لزوماً به آن بعد شنیداری و لذت‌بخش آن. پس این که آن‌جا در خدمت آن مفاهیم نادرست قرار می‌گیرد، به این دلیل مثلاً حرام و نامشروع شده است.

آن بخشی از "سماع" که بخشی از صوفیه به طور مطلق به آن‌ها پرداختند و پذیرفتند و در آثار خود هم بحث کردند که اساساً موسیقی که به شکل تبیین علمی و آکادمیک به عنوان یک علم درآمد - حالا نخستین بار در کجا ادعا شده است، ما نمی‌دانیم- اما شاید قدیمی‌ترین آثاری که در بعضی رشته‌ها از جمله به عنوان علم موسیقی مانده است را به مثلاً فیثاغورس ارجاع داده‌اند که حدود ۲۵۰۰ سال قبل مثلاً بوده است. در ایران، در هند، در چین، در مصر، همه جا انواع و اقسام موسیقی‌ها بوده است. اما این که آثار مکتوبی از آن‌ها بماند و به دست برسد، به دست مسلمانان ۱۴۰۰ سال پیش برسد، ۱۰۰۰ سال پیش برسد و آن‌ها به زبان‌های مختلف ترجمه کنند و حفظ کنند، ظاهراً نرسیده است؛ یا اگر رسیده، بعدها در دوره حمله مغول‌ها، صلیبی‌ها و دیگران از بین رفته است.

آن بخش از صوفیه، بحث را این‌طور کردند که وقتی "فیثاغورس" مثلاً از صفات باطن و این‌ها بحث می‌کند و عالم بالا و عروج به بالا و ارتباط آن با نغمه‌های موسیقایی و این که این نغمه موسیقایی در واقع بازتاب نغمه افلاک و آسمان‌ها است و این صدا، صدای حرکات کواکب، سیارات و کهکشان‌ها است و این‌جا این‌گونه منعکس می‌شود و از این قبیل، علم الحان، ایقاع و موسیقی در طول این هزاران سال به انواع اشکال از انواع موسیقی و الحان به نفع بشر و علیه بشر استفاده شده است. و حتی در مذاهب و ادیان، با موضع‌گیری‌های متفاوتی، گاهی هم کاملاً مشترک در همه ادیان و مذاهب، و ارتباطی بین نوعی از موسیقی، انواعی از موسیقی هم با عرفان نظری و هم با عرفان عملی و سلوک از قبل از اسلام مطرح بوده است.

یک بخشی از آن هم که از طریق "صوفیه" وارد مباحث اسلامی شد، منشأ آن، ارتباط بعضی از صوفیان با بعضی از راهبان مسیحی یا یهودی در جهان عرب بود.

بخشی از آن‌چه که به نام سماع صوفیه و این‌ها مطرح شد، گاهی ریا بود؛ واجد چیزی نبودند، تواجُد می‌کردند، ادعای وجدان شهودی می‌کردند و تظاهر به عرفان بود. حتی گاهی هم شده است که در ضمن آن سماع، مرتکب اعمال خلاف شرع، انحرافات جنسی و اخلاقی و انواع و اقسام کارها می‌شدند. گاهی کار آن‌ها به فحشا، گاهی کار آن‌ها به مواد مخدر به حسب هر دوره‌ای و گاهی به اباحه‌گری و لاابالی‌گری می‌کشید.

بنابراین شما می‌بینید بعضی از بزرگان همین عرفان نظری و حتی بعضی از بزرگان جریان‌های خاصی در صوفیه، اصلاً سماع را با این شکل منع کردند. یعنی شما نه تنها در آثار ابن‌عربی، حتی در آثار کسانی مثل "بایزید بسطامی"، "جنید بغدادی"، "قشیری" و دیگران می‌بینید که این‌ها از سماع به این شکل کاملاً نهی می‌کنند و می‌گویند این‌ها جزء عرفان نیست، این‌ها بدعت است و ما قبول نداریم و حتی لعن و نکوهش کردند. اما بزرگان عرفای مسلمان، خیلی از آن‌ها در برابر این‌ها موضع گرفتند و این‌ها را رد کردند. از جمله خود "ابن‌عربی" که مورد نقد بعضی از بزرگان است، خود او و "ملاصدرا" به شدت علیه این صوفیان، این تیپ صوفیان، متظاهرین صوفیه و منحرفین صوفیه به شدت علیه آن‌ها بحث می‌کنند، حمله می‌کنند و می‌گویند سماع، آن سماعی که یک جایی اگر بحث شده است، غیر از این چیزی است که این‌ها می‌گویند. این‌ها لهو و لعب با برچسب معنوی شده است. آن سماع، چیز دیگری است و سماع حقیقی، سماع قرآن است، سماع کلام حق است، کلام خدا است و از این قبیل. و ظهور و تجلی هستی، سماع کلام حق است، نه این که تحت تاثیر ابزار و آلات موسیقی قرار بگیریم و از این قبیل. بله، ابن‌عربی هم در چند جا به بحث موسیقی و به بحث سماع پرداخته است؛ هم در فتوحات مکیه، بحث وجد، وجدان و وجود را مطرح کرده است و در آثار دیگر خود هم همین‌طور.

یک تبیین دیگری ابن‌عربی، ملاصدرا راجع به این‌ها می‌دهد که تا حدودی شبیه به همان چیزی است که امثال فیثاغورس گفتند، اما تفاوت‌هایی دارد. این‌جا استناد به قرآن هم می‌کنند. مثلاً ابن‌عربی، دیگران و از این بزرگان عرفان نظری، این‌ها می‌گویند شما وقتی آیاتی را که در قرآن کریم می‌بینید که می‌فرماید: «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (هیچ چیزی نیست مگر این که حمد الهی را می‌گوید و تسبیح می‌کند)، این یعنی می‌توانیم این نتیجه را از آن بگیریم که همه عالم و همه اشیاء بدون استثناء، در حرکت و در یک سلوک منظم و موزون، با فاصله و تناسب‌های خاص، با شوق و عشق، رو به سوی مقصد معلوم و حق مطلق و خداوند دارند. همه موجودات رو به او در حال حرکت و تسبیح خداوند هستند. «کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ»؛ همه چیز، همه کس، همه اشیاء، همه منظومه‌ها و کهکشان‌ها در یک فلکی، در یک مداری، در مدار خود، همه شناور هستند. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»؛ همه به سوی او دارند می‌روند و می‌رسند. و کل این حرکت، یک حرکت موزون و یک نغمه موزون است؛ این را بشنویم و همه این‌ها در واقع ایقاء الهی و قول ربانی است. منتها همه نمی‌شنوند. اغلب آدم‌ها در حجاب و محجوب هستند و این را نمی‌شنوند. اگر صفای دل پیدا کردی و اهل کشف و شهود بودی، اهل ایمان، تهذیب و عمل صالح بودی، آن وقت شما هم سامع آن صداها و آن موسیقی هستیِ هستی هستید و هم ناظر آن صیرورت، تسبیح، حرکت و رجعت الی‌الله هستید. در واقع شوریده نیستی که این صدا را نمی‌شنوی و این حرکت را نمی‌بینی. مست آن مِی توحید نشدی که آن صدا را نمی‌شنوی. شما با آواز دولاب مست می‌شوید. این آهنگ‌های زمینی و دنیا را می‌شنوید و این‌جا با این‌ها مست می‌شوید، برای این که روح شما پایین است و با این چیزها قانع می‌شوید. آن موسیقی معنوی و توحیدی را که بر هستی حاکم است، نمی‌شنوید. اگر آن را بشنوید، چه می‌کنید؟ و اصلاً وجود، آفرینش و هستی منوط به شنیدن کلام حق است. کل هستی، کلام حق است که گفت «کُنْ فَیَکُونُ». انعکاس این «کُن»، کل این هستی، این حرکت و این موسیقی توحیدی و معنوی حاکم بر هستی است.

فهرست این منابع را به دوستان دادم و الان هم با استناد به آن‌ها نکاتی را خدمت شما یادآوری کردم. ان‌شاءالله رجوع بفرمایید تا در جلسه دیگری ما ان‌شاءالله اگر عمری بود، برسیم به این که موسیقی و انواع موسیقی‌ها، آهنگ‌ها و ترانه‌ها چرا بعد شرعی، اخلاقی، فقهی و فلسفی پیدا می‌کنند و به مشروع، نامشروع، حرام، حلال و از این قبیل تقسیم می‌شوند؟ بحث، مبارزه با زیبایی یا مبارزه با لذت نیست؛ بحث، استخدام انواع لذت‌های هنری و زیبایی‌شناسی‌های هنری در مسیر تکامل حقیقی و رشد انسان است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha